محمد باقر شريعتى سبزوارى
284
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
گاهى انسان به علت تغيير احساسات ، ممكن است چيز خوبى برايش بد تلقى شود . البته نتيجهء اين حرف اين نيست كه اخلاق بهطور كلى بىحقيقت است . اين متفكران به گمان خودشان حرف بسيار بسيار جديدى پيدا كردند ، كه الآن در فلسفهء اروپا اين حرف به شدت مطرح است و مورد قبول خاص و عام واقع شده ، و از ديد آنان نظريات اخلاقى ، افلاطون ، ارسطو ، كانت و امثال آنها منسوخ شده و بالمآل بدين نظريه رسيدهاند ، و نقص كار علّامه طباطبائى اين است كه اين را به حرف قدماى ما مربوط نكردند . آقاى حائرى مىگفتند : يكى از سؤالاتى كه از من در كانادا امتحان گرفته بودند همين مسئله بود و آن اينكه رابطهء علوم نظرى با علوم عملى چه رابطهاى است ؟ چون علوم نظرى با علوم عملى ارتباطى دارند و بيگانه نيستند ؛ به اصطلاح امروز ، علوم نظرى جهانبينى است و علوم عملى ايدئولوژى ، مثل منطق ديالكتيك و فلسفهء مادى ماركسيستها كه جهانبينى آنهاست و ايدئولوژى آنها براساس اين جهانبينى است . بايد ديد چگونه از مقدّماتى كه از سنخ حقيقت است مىتوانيم نتيجهاى را كه از سنخ انشا و از نوع اعتبارات است ، بگيريم . اگر مقدّمات جنبهء اخبارى داشته باشد نتيجه هم اخبار باشد اشكالى ندارد ؛ مثلًا مىگوييم : « الف مساوى ب است و ب مساوى ج ، پس الف مساوى ج » . اما در اينجا به اين صورت در مىآيد : « الف ب است و ب مساوى ج است پس بايد چنين باشد » . چطور مىشود از مقدّمات اخبارى نتيجهء انشايى بگيريم ؟ آيا چنين قياسى داريم كه مقدّمات آن قياس خبر باشد و نتيجهاش انشا از آب در آيد ؟ اگر چنين چيزى هست تحليلش چيست ؟ راسل و امثال راسل ازاين بحث ، نتيجه مىگيرند كه اصلًا اصول اخلاقى جاودان معنى ندارد . به هر حال ، برتراند راسل از كسانى است كه در فلسفهء تحليل منطقى خود به نتيجهاى كه آقاى طباطبائى به آن رسيدهاند رسيده است . وى در كتاب تاريخ فلسفه ضمن تشريح نظريهء افلاطون دربارهء عدالت و اعتراض معروف تراسيماخوس ، كه به افلاطون مىگويد : « عدالت جز منافع اقويا نيست » مىگويد : اين نظريه ، مسئلهء اساسى